خرید بک لینک
یک زمانی من یک سال معلم راهنمای پایه سوم راهنمایی بودم. به همراه چند عزیز ِ دیگر. اولین سالی که آخرین سالش هم شد.

خب طبیعتاً خوبی هایی داشت، سختی هایی داشت، کارهای پرزحمت داشت، کارهای دلچسب تر داشت. بعضی بچه ها روی اعصاب بودند، بعضی بچه ها عاقل تر از بزرگتر ها بودند. کلی وقت می گذاشتی برای یک کار بی نتیجه می شد، برای یک کار هیچ زحمتی نمی کشیدی عالی می شد. بعضی ها خیلی راضی بودند، بعضی ها خیلی شاکی بودند. یکی هر هفته می رفت. یکی خوشحال میومد خسته می رفت. یک کسی شادی می کرد. یکی با فکر و روان ِ همه مون بازی می کرد. خره خراطی می کرد. اسبه عصاری می کرد... خلاصه وضعی بود برای خودش. ما هم که همه فکر و ذکر مان شده بود این پایه.

روزی از روزها، در اوج فشار کاری، داشتم گفت و گو می کردم با یکی از بچه ها. با علی آیت اللهی. گفت و گو می کردیم درباره مشکلات پایه و بچه ها و مدرسه.

گفت آقا می دونید راه حل اینا چیه؟ گفتم چی؟ گفت راه حلش سخت نیست. فقط کافیه بچه ها فکر کنند. یک ذره بیشتر فکر کنند.

گفتن ِ این جمله همانا و در فکر فرو رفتن من همانا. تو این مایه ها که در همان اتاق و پشت میزم دستم را به زیر چانه زده، محو در افق شدم.

اون پسر در سن چهارده سالگی چیزی رو فهمیده بود که من در سن بیست و پنج سالگی بهش توجه نداشتم.

این جمله با من همان کرد که جمله ی خدمتکار ِ مسجد، با ابوسعید ابوالخیر. همان که ابوسعید، رفت بالای منبر و گفت ای مردم من هرچه می خواستم بگویم این مرد به شما گفت.

سال ها گذشته. من نه تنها این توصیه از یادم نرفته، بلکه بیشتر و بیشتر و بیشتر ضرورت ِ توجه بهش رو می فهمم. این همه بی اخلاقی، این همه دعوا، این همه آسیب به طبیعت، این همه مشکل، وقتی آدم ها یک مرحله از اینی که الان هستند، بیشتر فکر کنند، خود به خود حل می شود.

برچسب: فکر,فکر را پر بدهید,فکر برتر,فکر پلید,فکر مثبت,فکرشم نکن,فکر بکر,فکر خواب,فکر خواب عالی پور,فکر و خیال خلسه, نویسنده: باران حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 1:12

صفحه بندی